سلام .
امروز براتون ۲ تا گزارش از بی پولی گذاشتم (برای چلچراغ این بار تقریباْ کاملشه) که امیدوارم لذت ببرید .
راستی منتظر یه خبر خیلی خیلی خوب باشید .
الآن نمی گم که سورپرایز بشید .
نظر یادتون نره ها .
بریم سراغ گزارشات :
ایده آل :

داستان از چه قرار است ؟
بهرام رادان نقش ایرج را بازی می کند ، یک طراح لباس 35 - 34 ساله . لیلا حاتمی هم نقش همسر طراح لباس زا بازی می کند . حمیذ نعمت ا... می گوید : " توانایی های بهرام رادان و لیلا حاتمی برایم مهم بود و البته خصوصیات و ظاهری و فیزیکی شان و محبوبیتی که بین مردم دارند . " منظور کارگردان ار خصوصیات ظاهری و فیزیکی این است ؛ " ایرج می بایست خوش قیافه می بود و زن خوش قیافه ای هم گرفته و البته شکننده . در نتیجه لیلا هم برای این نقش متناسب بود . " بهرام رادان ، نقشی بزرگ تر از سن اصلی اش را بازی می کند . ایرج در فیلم 35 - 34 ساله است .
درباره ی لیلا حاتمی به سن شکوه ، نقشی که بازی می کند ، فکر نکرده اند اما به طور طبیعی آن را کمی کوچک تر از ایرج در نظر گرفته اند و با گریم و لباس اختلاف سن را درست کرده اند .
تمام داستان فیلم ، درباره ی " طراح لباسی است که وضع خوبی دارد ولی اوضاع اش خراب می شود . یعنی بی پول می شود . "
یک سکانس از فیلم نامه
40 - داخلی ، روز ، خانه ی ایرج و شکوه
تابستان ، روز صدم
ایرج خواب است ، شوه در حالی که گیتا (50 روزه) را بغل کرده ، در اتاق راه می رود و بالای سر ایرج می آید و به شوخی با پا به او می زند که یعنی بلند نشو ، ایرج از این حرکت شکوه عصبانی می شود و داد می زند و سر جایش می نشیند . بچه یک باره گریه اش می گیرد و ایرج هشیار می شود و شکوه با ناراحتی ایرج را نگاه می کند . ایرج از این که داد زده پشیمان است اما به هر حال تواضع یک عذر خواهی متناسب را ندارد .
ایرج : داد زدم تو خواب ؟
شکوه : سر من داد زدی ! تو خواب داد نزدی !
ایرج : (ساعت را نگاه می کند) وای نه ، من ده باید بانک باشم .
ایرج از جا می پرد و به سمت جوراب هایش می رود و همان طور که نشسته است آن ها را به پا می کند .
شکوه : می خوای بری ؟ من خرید دارم ، باید بری داروخانه .
ایرج : ول کن ، من باید برم بانک ، دیر برسم یهو یکی دیگه حسابمو خالی می کنه .
شوه : این طوریا نیست ... ببین به خرده اینو بغل کن ، من خیلی خسته شدم ... چشام دیگه نمی بینه ... یه سرگرمی ای ، یه جوکی ، یه چیزی ... دلم پوسید دیگه .
ایرج : (شاکی بلند می شود) جوک می خوای ؟ منو نگاه کن بخند !
ایرج به دستشویی می رود و در دستشویی را محکم به هم می کوبد . اشک در چشمان شکوه حلقه می زند .
چلچراغ :
چه قدر تو ماهی !
دیوارها پر از عکس های عروسی است ؛ عکس هایی که دامادش بهرام رادان است و عروسش لیلا حاتمی !
یک سالن بزرگ که با مبل های راحتی سبز رنگ و دکورهای ساده ی قهوه ای رنگ تزیین شده است . درست شبیه خانه ی یک زوج جوان .
اینجا یکی از لوکیشن های فیلم بی پولی است ؛ دومین فیلم حمید نعمت ا... بعد از بوتیک . بهرام رادان کنار حمید نعمت ا... نشسته و با حرارت خاصی حرف می زند . جلوتر ، متوجه می شوم درباره ی سکانسی که می خواهد بازی کند مشورت می کند . به گرمی با همه حرف می زند و گاه یک شوخی چاشنی حرفش می کند . شلوار راحتی چهارخانه و یک تی شرت سفید رنگ به تن دارد . موهایش هم به همت بچه های گریم به هم ریخته شده است . یک نوزاد هفت ، هشت ماهه میان یک زن و مرد جوان و بچه های گروه دست به دست می شود ، اما آرام نمی گیرد و گریه می کند . اسمش تارا است . لیلا خاتمی هم کنار در ورودی آپارتمان نشسته و یک بطری آب در دست دارد که رویش با ماژیک نوشته شده : حاتمی . مدام به بچه های گروه سفارش می کند که نزدیکش نشوند ، چون سرما خورده است . او هم لباس های صحنه را به تن دارد . یک بلوز و دامن گل بهی زرشکی به تن دارد که با شالی که سرش کرده هماهنگ است . انگار وقت شناس تر از بقیه است . این را از روی ساعت ورودی که در دفتر برنامه ریزی گروه برای همه نوشته شده : می فهمم . جلوی اسمش نوشته شده ساعت ورود : 6:30 صبح ، ساعت گریم 7 صبح ... و از دیگران زود تر آمده .
یک سری اسباب بازی وسط اتاق روی فرش می ریزد و مقداری کاغذ ریز شده داخل قلکی می اندازند .لینجا متوجه می شوم که تارا قرار است نقش بچه ی بهرام و لیلا (یا ایرج و شکوه فیلم) را بازی کند .
صحنه آماده شده ، دستیار کارگردان می گوید : " خانم حاتمی ، آقای رادان تشریف بیاورید تمرین . "
لیلا قبل از رسیدن به فرش کفش هایش را در می آورد و وسط اسباب بازی ها روی زمین می نشیند . بچه را بغل می کند ، اما هر چه قربان صدقه اش می رود و با اسباب بازی هایی که جلویش ریخته سرگرمش می کند و می گوید : " چه قدر تو نازی ! جانم بیا بازی کن جانم ... " اما فایده ای ندارد . تمرین بدون حضور بچه آغاز می شود .
پشت دوربین فیلم برداری چهره ی آشنایی را می بینم ؛ علیرضا زرین دست ، مدیر فیلم برداری بی پولی است . روی صندلی صدا بردار هم خانزادی نشسته است .
نعمت ا.. سه ، دو ، یک می گوید و تمرین شروع می شود .
لیلا یک کاغذ داخل قلک کودک می اندازد و با خودش می گوید : " ببین مامان جون این جوری ، این جوری باید پول بندازی توش نگاه کن . "
بهرام با سر و وضع خواب آلود از اتاق بیرون می آید و می گوید : "این پی پی کرد ؟ " هنوز لیلا جواب نداده که زرین دست می گوید : " هیچ کس جلوی اپن آشپز خانه نباشه . این جا تو آیینه دیده می شه ." کسانی که جلوی آشپزخانه ایستاده اند ، کنار می روند و تمرین دوباره شروع می شود .
" این پی پی کرد ؟ "
" دیدم نبود . "
" چی کار داری می کنی ؟ "
" دارم یادش می دم چه جوری پول بندازه تو قلک که فرهنگ پس انداز پیدا کنه . "
این بار صدای خانزادی بلند می شود : " یه ماشین دم در داره درجا کار می کنه . صداش هست ."
دستیار کارگردان بیرون می رود و در این میان نعمت ا.. به بهرام می گوید : " بهرام جان خواب آلو ، طلبکار و دمغ و شکار باش . دلم می خواد حالت مچ گیری داشته باشه . "
چشم محکمی می گوید و دوباره تمرین شروع می شود . این بار بهرام دمف تر و اخموتر می شود .
" این پی پی کرد ؟ "
" دیدم نبود . "
" چی کار داری می کنی ؟ "
" دارم یادش می دم چه جوری پول بندازه تو قلک که فرهنگ پس انداز پیدا کنه . "
" بده به این قلک رو خانم پس انداز . "
" توش پول نیست . "
" بده من رو گول نزن . "
بهرام در قلک را باز می کند . کاغذهای ریز ریز از داخل قلک بیرون می ریزد . یک 100 تومانی میان پول ها پیدا می کند . 100 تومانی را بر می دارد و می گوید :
" پس این چیه ؟ "
" این پوله ؟! "
" بفهمم پول قایم کردی دیگه نه من نه تو ها . "
حمید نعمت ا.. کات می دهد . حالا تارا آرام شده . مادرش او را داخل می آورد . لیلا او را روی پاهایش می نشاند و دوباره شوع به قربان صدقه رفتن می کند . این بار دیگر تمرین نیست . خانزادی اشاره می کند یکی از دستیارها کولر را خاموش کند .
صدا .... رفت دوربین ... می چرخد ، حرکت .. و دوباره از اول شروع می شود . اما این بار بهرام 100 تومانی را میان کاعذهای ریز شده که بچه های صحنه دوباره داخل قلک ریخته اند پیدا نمی کند . همه می خندند . زرین دست می گوید : " یکی پول رو نشونش بده . " و نعمت ا... کات می دهد و برداشت دوم شروع می شود .
این بار تارا به محض ورود بهرام نگاهش می کند و لبخند می زند . اما وقتی لیلا و بهرام مشغول رد و بدل کردن دیالوگ ها هستند ، چهار دست و پا از صحنه خارج می شود . باز هم نعمت ا.. کات می دهد و همه می خندند . دوباره شورع می شود . بالاخره به خیر و خوشی تمام می شود . لیلا بعد ار هر برداشت دست هایش را می شوید . پستونک بچه را وقتی زمین می افتد ختماً می شوید و می گوید : " به خدا این جا آلوده است . همه با کفش رفت و آمد می کنن ، بچه مریض می شه .کاش یه پستونک دیگه داشتیم . " تارا دوباره بی تابی می کند . مادرش می گوید : " این خیلی گرماییه . کولر خاموشه ، گرمش شده . " بهرام هم بیرون می رود و می گوید : " آره خیلی گرمه . ، بهرام و تارا گرمشونه . " بچه ها می خندند .
---------------------------------------
خب امیدوارم لذت برده باشید .
فقط یه چیزی . اگه می خواید این مطالبو در وبلاگ یا سایتتون بزنید اشکالی نداره ولی علاوه بر ذکر منابع اصلی گزارشات و عکس که دو مجله ی ذکر شده می باشند اسم و لینک وبلاگ من فراموشتون نشه . آخه منصفانه نیست که من کلی برای تایپ این مطالب و اسکن عکس و روتوش عکس زحمت کشیدم بعد شما بدون ذکر اسم و لینک وبلاگ من اونو تو وبلاگ یا سایتتون بذارید .
خب امیدوارم که موفق باشید .
فعلاْ بای .